تبليغاتX
ماتم سراي عشق
کاش

نوشته شده توسط المیرا جان در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 16:27 | لینک ثابت |

چاکرمی ...

بمیرم واسه این پسرا کهKISS  YOUR  LIPS همیشه باید یه دسته گل دستشون باشه و از این خونه به اون خونه هی برن (قابل توجه دخترخانمای گل)

نوشته شده توسط المیرا جان در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 14:13 | لینک ثابت |

معنی عشق رو هیچ کس نمی فهمه

 

نوشته شده توسط المیرا جان در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 14:6 | لینک ثابت |

دلم برات تنگ شده بود...

نوشته شده توسط المیرا جان در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 18:33 | لینک ثابت |

تنهای تنها
 

نوشته شده توسط المیرا جان در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 18:20 | لینک ثابت |

دلتنگم...
 

دلم تنگ است برای در کنارت بودن

 

دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت

 

نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم

 

 و درد دل میکردیم اشک میریزم

 

نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است

 

نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام

 

و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم

 

هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند

 

انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم

 

 و به محبتت آمیخته شدم

 

ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت

 

 تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم

 

 و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را نوازش دهی

 

نمیدانی که چقدر دلتنگم عزیزم

دلتنگم.... 

 

نوشته شده توسط المیرا جان در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 15:22 | لینک ثابت |

آخه دل من ...

بغضی در سینه دارم به سنگینی یک دشت مهتاب که از سهمش قلبم تپیدن را فراموش می کند !

 و من بودن را و تو مستانه به من خندیدی !

وقتی فریاد زدم دوستت دارم در شب بارانی پیاده رو ونمی دانستی خنده تو، مرگ من بود در بغض خیابان

 بغضی در سینه دارم به قیمت یک عمر زنده بودن به ارزش پوچ و فنا و اشک به مساوات یک تکه مرگ !

بغضی در سینه دارم به ملال هزاران چکه چشم به درد هزاران تاول به سنگینی احساس خروار ها خاک و تنهایی یک ستاره کم نور

 بغضی در سینه دارم

نوشته شده توسط المیرا جان در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 14:22 | لینک ثابت |

عشق و عاشقی سن و سال نمیشناسه ...
Image hosted by TinyPic.com
نوشته شده توسط المیرا جان در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 17:38 | لینک ثابت |

سرو تاریک و تنها...

سرد و تاریک و تنها کوچه های بی کسی را پیموده ام

رهگذری را بیابم آشنا با دردهایم

تاریک و بی صدا

گام به گام با ستاره ها رفتم

نه صدایی که مرا همراه باشد

و نه دستی که سردی دست هایم را گرمی ببخشد

سرد و تاریک و تنها کوچه های بی کسی را پیموده ام

نیافتم آشنایی را

نیافتم هم صدایی را

سرد و تنها رفتم ...

 

 

 

کوچه ها را گشته ام

باغ ها را جسته ام

آسمان ها را پریده ام

هم نفس آیینه ها بوده ام

ستاره ها را دیده ام

در تنهایی یاسمن ها گریسته ام

سکوت پروانه ها را تجربه کرده ام

تنها بوده ام ...

نوشته شده توسط المیرا جان در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 17:30 | لینک ثابت |

دست نوشته های یک دل وامانده...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

ای دوست من

من آن نیستم که می نمایم

نمود پیراهنی ست که به تن دارم

پیراهنی بافته ز جان

که مرا از پرسش های تو

و تو را از فراموشی من در امان می دارد

 

آن "من" ی که در من است

در خانه خاموشی ساکن است

و تا ابد همان جا می ماند

نا شناس و درنیافتنی

 

من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی

و هرچه می کنم بپذیری

زیرا سخنان من چیزی جز

صدای اندیشه های تو

و کارهای من چیزی جز

عمل آرزوهای تو نیستند

 

هنگامی که تو می گویی "باد به مشرق می وزد"

من می گویم" آری به مشرق می وزد"

 

زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست

بلکه در بند دریاست

تو نمی خواهی اندیشه های دریایی مرا دریابی

و من نمی خواهم که تو دریابی

می خواهم در دریا تنها باشم

 

وقتی که نزد تو روز است

نزد من شب است

با این همه من از رقص روشنای نیمروز

بر فراز تپه ها سخن می گویم

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی

و سایه بال های مرا بر ستارگان نمی بینی

و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی

می خواهم با شب تنها باشم

 

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی

من به دوزخ خودم فرو می روم

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی

شراره اش چشمت را می سوزاند

و دودش مشامت را می آزارد

می خواهم در دوزخ تنها باشم

و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم

که بخواهم تو به آنجا بیایی

 

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی

و من از برای خاطر تو می گویم که

مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است

ولی در دلم به مهر تو می خندم

گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی

می خواهم تنها بخندم

 

دوست من تو خوب و هشیار و دانا هستی

یا نه تو عین کمالی

و من با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم

گرچه من دیوانه ام

ولی دیوانگی ام را می پوشانم

می خواهم تنها دیوانه باشم

 

دوست من

تو دوست من نیستی

ولی من چگونه این را به تو بگویم؟

راه من راه تو نیست

گرچه با هم راه می رویم

دست در دست

 

تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم

و آنگاه زنی دیگر مرا باز خواهد زایید

 

 

                                              دست نوشته های دخترک فندک فروش 

 

 

 

 

  

 

نوشته شده توسط المیرا جان در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 10:43 | لینک ثابت |

دیشب باز...
دیشب باز باران را دیدم که خرامان خرامان می آمد  و بر کویر دلم نوید زندگی میداد راستی تو
 میدانی باران اگر روزی تصمیم بگیرد که نیاید چه می شود به آنی دجله دل شود خشک رودی ژس ای باران بر من منت گذار و بر من ببار زیرا باریدن تو باعث سرسبزی دل و آواز خواندن چکاوکان است دل من سرسبز و مست از بارش باران است

باران من با دستهای پر از مهر و عشقت اشک دیدگانم را شستی و آنها را به اشک شوق و عشقی دوباره بدل کردی

پس ببار . . . ببار . . . . ببار

نوشته شده توسط المیرا جان در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 8:16 | لینک ثابت |

واقعا دردناکه...

 

نوشته شده توسط المیرا جان در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 9:30 | لینک ثابت |

شاید ...

 

 

تا شايد...
روز ديدار رسيد
لحظه ي خنده تلخ
...روز يادآوري خاطره هاي بودن
زندگي بد رسمي است
...رسم تلخ بودن
ديدن رفتن دوست...
ماندن قصه ي دل ...
غصه ي فاصله هاي بودن
فكر بد ديده شدن...
ديدن نامه ي دل
و
نگاهي كه دگر
در گره نگاه تنهايي نيست
وباز ...
باز تكرار حقيقت ...
تا شايد به الهام بشنود
تا شايد بداند
بداند كه پروازي نيست ...
تا شايد خاطره ي روزهاي بودن را فراموش نكند
تا شايد واقعيت را بفهمد ...
تا شايد بداند چقدر دوستش دارم
تا شايد او هم براي هميشه مرا دوست بدارد
تا شايد...

نوشته شده توسط المیرا جان در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 9:34 | لینک ثابت |

نمی دانم
 

 نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز


زجمع اشنايان مي گريزم


به كنجي مي خزم ارام و خاموش


نگاهم غوطه ور در تيره گيها


به بيمار دل خود مي دهم گوش


گريزانم از اين مردم كه بامن


به ظاهر همدم و يكرنگ هستند


ولي در باطن از فرط حقارت


بدامانم دو صد پيرايه بستند


از اين مردم كه تا شعرم شنيدند


برويم چون گلي خوشبو شكفتند


ولي ان دم كه در خلوت نشستند

 

نوشته شده توسط المیرا جان در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 9:30 | لینک ثابت |

به که گویم درد تنهایی ام را ؟؟؟

تمام خاطراتم نمناک شده

نمیدانم چرا؟

دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم

روی ماسه های ساحل نوشتم

اگر طاقت شنیدن داری

من شهامت گفتن دارم

دوباره به دریا نگاه کردم

باز برگشتمواین بار روی ماسه ها نوشتم

                                               دوستت دارم  

 

نوشته شده توسط المیرا جان در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 9:26 | لینک ثابت |